طلبه جوان و دختر فراری!
مينويسند:بين زنان حرمسراي اميري نزاع سختي در گرفت،دختر زیبا چهره امير که سخت رنجيده خاطر شده بود نزديک غروب آفتاب از قصر خارج شد.آن زمان اول غروب خيابان و بازار بسته ميشد و همه مردم به خانه ميرفتند دختر وارد بازار خل...وت اصفهان شد،در ميان بازار مدرسه اي بود که دانشجويان علوم ديني در آن درس ميخواندند،دختر وارد مدرسه شد به اطاقي که يک دانشجو در آن درس ميخواند وارد گشت،دانشجوي جوان که از ديدن دختر جوان و پناهنده شدنش به گوشه اتاق تعجب کرده بود ميخواست او را محاکمه کند،که دختر به او گفت من از خانواده اي زورمندم اگر از ورود من ممانعت کني برايت گرفتاري سختي فراهم ميشود و طلبه جوان سکوت کرد،دختر شام طلبيد دانشجوي جوان گفت چيزي جز نان خشک و ماست نداريم چنانچه بتواني باين سفره ناچيز قناعت کني برايت فراهم کنم دختر همان غذا را خورد و با کمال اطمينان به بستر راحت رفت.امير که از غيبت طولاني دختر خود نگران شده بود دستور داد تمام مامورین به جست و جو برخاسته و هرچه زودتر او را بیابند ولی هرچه بیشتر گشتند کمتر یافتند. صبح که شد،دختر نماز به جای آورد و ماندن تا صبح را برای ادب کردن اهل حرم کافی دانست و به عمارت برگشت خبر آمدنش در سراسر کاخ پیچید امیر از محل اختفایش پرسید پس آن که معلوم شد دیشب را کجا گذرانده، به مدرسه رفتند و دانشجوی جوان را دستگیر کردند و به دربار آوردند امیر از او سوالاتی پرسید:دخترم دیشب در اتاق شما بود؟، آری، از غذای تو خورد؟،بله به نان و ماست من قناعت کرد،در اتاقت خوابید؟،آری،چند دست رخت خواب داشتی؟یک دست،خودت چه کردی؟تا صبح بیدار بودم،شب را تا به صبح بی تفاوت گذراندی؟نه، در حالیکه دخترم در اختیار تو بود و امکان غلبه بر او را داشتی چه کردی؟تا صبح با هوای نفس مبارزه کردم ، چگونه؟ به نوبت انگشتان خود را روی شعله سوزان شمع میگرفتم و از سوختن پوست دست به یاد عذاب بی نهایت حق میافتادم بدین وسیله شهوتم را خاموش میکردم،سپس انگشتان مجروح خود را در برابر امیر گرفت و گفت ببین، امیر باورش نیامد دستور به پیگیری سلامت دختر داد ، خبر سلامتی را به امیر دادند ، خاصان درگاه را طلبید در حضور آن ها پرسید نامت چیست؟ گفت محمد باقر، تاکنون ازدواج کرده ای؟نه،مهمان دیشب را به همسری می پذیری؟تا خدا چه خواهد امیر میل دختر را جویا شد جواب داد امر پدر برایم قابل پذیرش است و به عقد او در آمد از آن پس محمد باقر به میرداماد لقب گرفت همان عالم نامدار و دانشمند فرزانه (نظام تربيت در اسلام، ص 64 و 65/شیخ حسین انصاریان- با تصرف و تلخیص)