رسیده عید دلها شاد و خرم***همه در فکر دیدارند با هم

همه آماده اند سفره بچینند***به فکر سفره های 7سینند

منم در سفره دارم 7سین را***ولی توأم شده با داغ زهرا(س)
...
...
بود سین نخستین "سیلی" کین***به روی مادرم با دست سنگین

ببین بر سفره سین دومم را***که "سویی"نیست در چشمان زهرا(س)

بگویم سین سوم تا بسوزی***که مادر "سوخت" بین کینه توزی

از این ماتم دل حیدر غمین است***که سین چهارمم"سقط"جنین است

به روی سفره سین پنجم این است***سرسجاده اش زینب حزین است

شده سفره پر از اشک شبانه***ششم سین مانده"سوت کور"خانه

چه گویم ای عزیز از سین آخر***بود آن "سینه ی" مجروح مادر

جواب امام حسین علیه السلام به جوان

عنايت امام حسين علیه السلام به سبب احترام والدين

از يكي از علماي نجف نقل شده كه : يك شب درخواب ديدم در حرم مطهّر امام حسين نشسته‌ام. جواني از در حرم وارد شد و با لبخند و تبسّم به امام حسين سلام‌كرد. در عالم خواب ديدم امام حسين هم با تبسّم به او جواب داد! از خواب بيدار شدم و در فكر فرو رفتم .فردا شب كه شب جمعه بود به حرم مطهّر رفتم و در گوشه‌اي ايستادم . ديدم همان جواني كه در خواب ديده بودم آمد كنار ضريح رفت و با تبسّم سلام كرد . تبسّم او را ديدم امّا چون بيدار بودم تبسّم امام حسين را نديدم ! پس از زيارت از حرم بيرون رفت و من دنبالش‌رفتم. سلام كردم و گفتم : مي‌خواهم بدانم چرا با تبسّم و لبخند به امام حسين سلام كردي ؟! سرّش چيست ؟ صورت خوابم را هم برايش گفتم. تأمّلي كرد و با تبسّم گفت : من پدر و مادر پيري دارم. در چند فرسخي كربلا زندگي مي‌كنيم . من عادتم بر اين است كه هر شب جمعه براي زيارت مي‌آيم ويك هفته پدر را سوار بر الاغ مي‌آورم ويك هفته مادررا . يك شب جمعه كه نوبت پدرم بود سوارش كردم كه بياورم . مادر نيز التماس كرد كه مرا هم ببر . گفتم : مادر هوا سرد و باراني است. نمي‌توانم دو نفرتان را ببرم ، نوبت شما هفته‌ي بعد است . ديدم سخت منقلب شد و به گريه افتاد و گفت : من كه اميد زنده ماندن تا هفته‌ي بعد ندارم. مرا هم بايد ببري ! گفتم : بسيار خوب . پدر را به چهار پا سوار كردم و مادر را هم به دوش خود گرفتم واين چندفرسخ راه را در هواي باراني تا كربلابه همين كيفيّت طيّ كرديم . وقتي رسيديم روبه حرم رفتم در حالي كه دست پدر به دستم بود و مادر به دوشم . با همين حال وارد حرم شدم. تا وارد شدم امام حسين را كنار ضريح ديدم ؛ سلام كردم . امام كه مرا به اين حال ديدند لبخندي به من زدند و جواب سلامم را دادند. حالا از آن شب به بعد هر شب جمعه كه به زيارت مي آيم ؛ امام را كنار ضريح مي بينم با تبسّم سلام مي كنم امام هم با تبسّم جواب مي دهد!

آئينه باش و جمال پري طلعتان طلب       جاروب كن خانه و آنگاه ميهمان طلب

شاکله علمای حقیقی شیعه

رفسور برلون: مرا در کنار آیت الله میلانی دفن کنید
مرحوم آیت الله سید محمد‌هادی میلانی‌(ره) دچار بیماری معده شدند و پروفسور برلون را از اروپا برای جراحی ایشان آوردند و پس از یک عمل سه ساعته و زمانی که ایشان در حال به هوش آمدن بودند، به مترجم دستور داد تمام کلماتی که ایشان در حین به هوش آمدن می‌گویند را برایش ترجمه کند، مرحوم میلانی در آن لحظات فرازهایی از دعای ابوحمزه ثمالی را قرائت می‌کردند و پس از این مساله پروفسور برلون، گفت؛ کلمه شهادتین را به من بیاموزید؛ زیرا از این لحظه می‌خواهم روی به اسلام بیاورم و پیرو مکتب این روحانی باشم؛ وقتی دلیل این کار را جویا شدند، پروفسور برلون گفت؛ تنها زمانی که انسان شاکله وجودی خود را بدون این که بتواند برای دیگران نقش بازی کند، نشان می‌دهد، در حالت به هوش آمدن است و بنده دیدم که این آقا، تمام وجودش محو خدا بود، در آن لحظه به یاد اسقف کلیسای کانتربری افتادم که چندی پیش در همین حالت و پس از عمل در کنارش ایستاده بودم و دیدم که او ترانه‌های کوچه بازاری جوانان آن روزگار را زمزمه می‌کند، در آن لحظه بود که فهمیدم حقیقت، نزد کدام مکتب است و بعد از آن هم وصیت کرد که وی را در شهری که مرحوم میلانی را در آن دفن کرده اند به خاک بسپارند که هم این که قبر این پروفسور مسلمان شده در خواجه ربیع، محل مراجعه مردم و افرادی است که حقیقت اسلام را باور