زندگی امام حسن عسكرى علیه السلام 4
شیخ طوسى و
شیخ صدوق از ابو سهل اسماعیل بن على نوبختى روایت کردند که گفت: هنگامى که
امام حسن علیه السلام لحظات آخر عمر را مى گذرانید، به حضورش شرفیاب شدم،
آن حضرت به خدمتکار سیاه چهره ى خود «عقید» (که قبلاً خادم پدرش امام هادى
علیه السلام بود و بعداً در خانه امام حسن عسکرى علیه السلام به سر مى برد)
فرمود: «آب و مَصطَکى , را براى من بجوشان.» عقید آن را جوشانید، آنگاه
حضرت نرجس (مادر امام مهدى) آن را در ظرفى نزد امام حسن علیه السلام نهاد،
امام حسن وقتى که ظرف را به دست گرفت، تا آن جوشنده را بنوشد، دست آنچنان
میلرزید که آن ظرف به دندانهایش مى خورد، ظرف را به زمین گذاشت و به عقید
فرمود: برو به آن اطاق، کودکى در حال سجده مى بینى، او را نزد من بیاور.»
عقید مى گوید: به اطاق دیگر رفتم و در جستجوى کودک بودم، ناگاه دیدم کودکى در حال سجده است، و انگشت سبّابه (انگشت اشاره) خود را به سوى آسمان بلند کرده است، نزد او رفتم و سلام کردم، نماز خود را مختصر کرد و به پایان رسانید، به او عرض کردم: آقاى من دستور داد که نزدش بروى.» در این هنگام مادرش حضرت نرجس سلام الله علیها آمد و دست او را گرفت و نزد پدرش امام حسن علیه السلام آورد، وقتى که آن کودک در حضور پدر، به راه افتاد دیدم: «رنگش درخشان و موى سرش، به هم چسبیده و بین دندانهایش، گشاده است.» وقتى نگاه امام حسن علیه السلام به او افتاد گریست و فرمود: «اى سرور خاندان خود، این آب (جوشانده) را به من بنوشان، من به سوى پروردگارم خواهم رفت.»
کودک آن ظرف را که جوشانده مصطکى، داشت به دست گرفت و لبهاى مبارکش را (به دعایى) حرکت داد و آن را به پدرش نوشانید، سپس امام حسن علیه السلام به او فرمود: «مرا براى نماز آماده کنید.»
دستمالى در کنارش گستردند، و آن کودک، یک یک اعضاى وضوى پدر را وضو داد، سپس بر سر و پاى پدر مسح کشید.
امام حسن علیه السلام به آن کودک فرمود: «پسر جانم مژده باد بر تو! تو صاحب زمان هستى، تو مهدى مى باشى، تو حجّت خدا بر زمینش هستى، تو فرزند من و وصىّ من مى باشى و من پدرتو هستم و تو محمد حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابیطالب علیهم السلام، از نسل رسول الله مى باشى و تو آخرین فرد از امامان پاک و معصوم هستى، رسول خدا صلی الهخ علیه و آله به وجود تو بشارت داده است و نام و کنیه تو را به زبان آورده و این مطلب را پدرم از پدران معصوم خود نقل کردند، درود خداوند پروردگار ما بر ما خاندان باد، اوست ستوده و نیکو.»
آنگاه آن حضرت در همین لحظه، از دنیا رفت.
تشییع با شکوه پیکر امام حسن عسکرى علیه السلام
هنگامى که خبر رحلت امام حسن علیه السلام به مردم سامراء رسید، شهر سامراء از داغ این فاجعه ى بزرگ، یکپارچه شیون شد، بازارها تعطیل گردید، بنى هاشم، سران سپاه، معتمدین و شخصیتها و سایر مردم، کنار جنازه ى امام حسن علیه السلام آمدند.
و سرانجام در میان انبوه جمعیت ،پیکر پاک امام یازدهم در منزل کنار پدر (امام هادى علیه السلام) به خاک سپرده شد.
شهادت امام حسن علیه السلام و نشانه هاى امامت حضرت مهدى (عج)
ابوالادیان یکى از شیعیان خاص و نامه رسان امام حسن علیه السلام مى گوید: آن حضرت در بستر شهادت، مرا به حضور طلبید و چند نامه به من داد و فرمود: این نامه ها را به مدائن ببر و به صاحبانش برسان و پس از پانزده روز مسافرت وقتى که به سهر سامراء بازگشتى، از خانه ى من صداى گریه و عزادارى مى شنوى و جنازه ى مرا روى تخته غسل مى نگرى.»
ابوالادیان مى گوید گفتم: «اى آقاى من! اگر چنین پیش آید به چه کسى مراجعه کنم؟» فرمود: به کسى رجوع کن که ; (داراى سه علامت باشد):
گفتم: نشانه ى بیشتر بفرمائید، فرمود:
گفتم: باز نشانه ى بیشتر بفرمائید، فرمود:
سپس شکوه امام علیه السلام مانع شد که سؤال بیشتر کنم، به سوى مدائن رفتم و نامه ها را به صاحبانشان دادم، و پاسخهاى آنها را گرفتم و پس از پانزده روز به سامراء بازگشتم، ناگاه همان گونه که فرموده بود صداى گریه و عزا از خانه ى امام حسن علیه السلام شنیدم، به خانه ى آن حضرت آمدم ناگاه دیدم جعفر کذاب(برادر آن حضرت) در کنار در خانه ایستاده و جمعى از شیعیان اطراف او را گرفتهاند و به او تسلیت گفته و به عنوان امام بعد از امام حسن عسکرى علیه السلام مبارک باد مى گویند.
با خود گفتم: اگر امام،این شخص باشد، مقام امامت تباه خواهد شد زیرا من جعفر را مى شناختم که شراب مى خورد و قماربازى مى کرد و با ساز و آواز سرو کار داشت، نزد او رفتم و تسلیت و تهنیت گفتم، از من هیچ سؤالى نکرد.
سپس «عقید» (غلام امام حسن) آمد و به جعفر گفت: اى آقاى من جنازه ى برادرت کفن شد، براى نماز بیا، جعفر و شیعیان اطراف او وارد خانه شدند، من نیز همراه آنها بودم و در برابر جنازه کفن شده امام حسن عسکرى علیه السلام قرار گرفتیم، جعفر پیش آمد تا نماز بخواند همین که آماده تکبیر شد، کودکى که صورتى گندمگون و موى سرش به هم پیچیده و بین دندانهایش گشاده بود به پیش آمد و رداى جعفر را گرفت و کشید و فرمود: تأخر یا عم فأنا احقّ بالصّلوه على أبى; اى عمو! به عقب برگرد که من سزاوارتر به نماز خواندن بر جنازه ى پدرم هستم.
جعفر به عقب بازگشت در حالى که چهره اش تغییر کرده و غبار گونه شده بود.
کودک جلو آمد و نماز خواند و سپس آن حضرت را در کنار قبر پدرش امام هادى علیه السلام در شهر سامرا به خاک سپردند.
سپس آن کودک به من گفت: پاسخهاى نامه ها را که در نزد توست بیاور، آنها را به آن کودک دادم و با خودگفتم: این دو نشانه (۱- نماز ۲- مطالبه ى نامه ها) اما نشانه سوم (خبر از محتواى همیان) باقى مانده است.
سپس نزد جعفر کذّاب رفتم دیدم مضطرب است، شخصى به نام «حاجز وشّاء» به جعفر گفت «آن کودک چه کسى بود؟ (حاجز مى خواست با این سؤال، جعفر را در حجّتش درمانده سازد.)
جعفر گفت: «سوگند به خدا هرگز آن کودک را ندیده ام و نشناخته ام.»
ابوالادیان در ادامه سخن گفت: ما نشسته بودیم ناگاه چند نفر از قم آمدند و جویاى اما حسن عسکرى علیه السلام بودند، دریافتند که آن حضرت از دنیا رفته است، پرسیدند: «امام بعد از او کیست؟»
مردم، با اشاره، جعفر را به آنها نشان دادند.
آنها بر جعفر سلام کردند و به او تسلیت و تهنیت گفتند و عرض کردند: همراه ما نامه ها و اموال است، به ما بگو نامه ها را چه کسى فرستاده و اموال، چه مقدار است؟!»
در این هنگام خادم (از جانب امام عصر عج) بیرون آمد و گفت: نزد شما نامه هایى است از فلان کس و فلان کس (نام آنها را به زبان آورد) و در نزد شما همیانى است که هزار دینار دارد، که ده دینار آن، طلا روکش دارد.
قمى ها آن نامه ها و همیان را به آن خادم دادند و گفتند: امام همان کسى است که تو را نزد ما فرستاده است (به این ترتیب سومین نشانه نیز آشکار شد.)
پس از این ماجرا، جعفر کذاب نزد معتمد عباسى (پانزدهمین خلیفه ى عباسى) رفت و گفت: در خانه برادرم حسن عسکرى علیه السلام کودکى هست که شیعیان به امامت او معتقدند.
معتمد، دژخیمان خود را براى دستگیرى آن کودک فرستاد، آنها آمدند و پس از جستجو، کنیز امام حسن علیه السلام به نام «صقیل» را دستگیر کرده و کودک را از او مطالبه کردند، او انکار و اظهار بى اطلاعى کرد و براى منصرف کردن آنها از جستجوى آن کودک، گفت: من حملى از آن حضرت دارم (یعنی حامله هستم از امام حسن علیه السلام)
مأموران کنیز را به ابن ابى الشوارب قاضى سپردند (تاوقتى که بچه متولد شد آن را بکشند) در این میان عبیدالله بن یحیى بن خاقان وزیر از دنیا رفت، و صابح الزّنج (امیر زنگیان) در بصره خروج کرد و دستگاه خلافت سرگرم این امور شد و از جستجوى کودک منصرف گردیدند و کنیز (صقیل) از خانهى قاضی به خانه خود آمد.۱- پاسخهاى نامه مرا از تو مطالبه کند که او قائم بعد از من است. ۲- کسى که بر جنازه ى من نماز مى خواند. ۳- آن کسى که از محتوا و اشیاى داخل همیان خبر دهد، او قائم بعد از من است.
عقید مى گوید: به اطاق دیگر رفتم و در جستجوى کودک بودم، ناگاه دیدم کودکى در حال سجده است، و انگشت سبّابه (انگشت اشاره) خود را به سوى آسمان بلند کرده است، نزد او رفتم و سلام کردم، نماز خود را مختصر کرد و به پایان رسانید، به او عرض کردم: آقاى من دستور داد که نزدش بروى.» در این هنگام مادرش حضرت نرجس سلام الله علیها آمد و دست او را گرفت و نزد پدرش امام حسن علیه السلام آورد، وقتى که آن کودک در حضور پدر، به راه افتاد دیدم: «رنگش درخشان و موى سرش، به هم چسبیده و بین دندانهایش، گشاده است.» وقتى نگاه امام حسن علیه السلام به او افتاد گریست و فرمود: «اى سرور خاندان خود، این آب (جوشانده) را به من بنوشان، من به سوى پروردگارم خواهم رفت.»
کودک آن ظرف را که جوشانده مصطکى، داشت به دست گرفت و لبهاى مبارکش را (به دعایى) حرکت داد و آن را به پدرش نوشانید، سپس امام حسن علیه السلام به او فرمود: «مرا براى نماز آماده کنید.»
دستمالى در کنارش گستردند، و آن کودک، یک یک اعضاى وضوى پدر را وضو داد، سپس بر سر و پاى پدر مسح کشید.
امام حسن علیه السلام به آن کودک فرمود: «پسر جانم مژده باد بر تو! تو صاحب زمان هستى، تو مهدى مى باشى، تو حجّت خدا بر زمینش هستى، تو فرزند من و وصىّ من مى باشى و من پدرتو هستم و تو محمد حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابیطالب علیهم السلام، از نسل رسول الله مى باشى و تو آخرین فرد از امامان پاک و معصوم هستى، رسول خدا صلی الهخ علیه و آله به وجود تو بشارت داده است و نام و کنیه تو را به زبان آورده و این مطلب را پدرم از پدران معصوم خود نقل کردند، درود خداوند پروردگار ما بر ما خاندان باد، اوست ستوده و نیکو.»
آنگاه آن حضرت در همین لحظه، از دنیا رفت.
تشییع با شکوه پیکر امام حسن عسکرى علیه السلام
هنگامى که خبر رحلت امام حسن علیه السلام به مردم سامراء رسید، شهر سامراء از داغ این فاجعه ى بزرگ، یکپارچه شیون شد، بازارها تعطیل گردید، بنى هاشم، سران سپاه، معتمدین و شخصیتها و سایر مردم، کنار جنازه ى امام حسن علیه السلام آمدند.
و سرانجام در میان انبوه جمعیت ،پیکر پاک امام یازدهم در منزل کنار پدر (امام هادى علیه السلام) به خاک سپرده شد.
شهادت امام حسن علیه السلام و نشانه هاى امامت حضرت مهدى (عج)
ابوالادیان یکى از شیعیان خاص و نامه رسان امام حسن علیه السلام مى گوید: آن حضرت در بستر شهادت، مرا به حضور طلبید و چند نامه به من داد و فرمود: این نامه ها را به مدائن ببر و به صاحبانش برسان و پس از پانزده روز مسافرت وقتى که به سهر سامراء بازگشتى، از خانه ى من صداى گریه و عزادارى مى شنوى و جنازه ى مرا روى تخته غسل مى نگرى.»
ابوالادیان مى گوید گفتم: «اى آقاى من! اگر چنین پیش آید به چه کسى مراجعه کنم؟» فرمود: به کسى رجوع کن که ; (داراى سه علامت باشد):
گفتم: نشانه ى بیشتر بفرمائید، فرمود:
گفتم: باز نشانه ى بیشتر بفرمائید، فرمود:
سپس شکوه امام علیه السلام مانع شد که سؤال بیشتر کنم، به سوى مدائن رفتم و نامه ها را به صاحبانشان دادم، و پاسخهاى آنها را گرفتم و پس از پانزده روز به سامراء بازگشتم، ناگاه همان گونه که فرموده بود صداى گریه و عزا از خانه ى امام حسن علیه السلام شنیدم، به خانه ى آن حضرت آمدم ناگاه دیدم جعفر کذاب(برادر آن حضرت) در کنار در خانه ایستاده و جمعى از شیعیان اطراف او را گرفتهاند و به او تسلیت گفته و به عنوان امام بعد از امام حسن عسکرى علیه السلام مبارک باد مى گویند.
با خود گفتم: اگر امام،این شخص باشد، مقام امامت تباه خواهد شد زیرا من جعفر را مى شناختم که شراب مى خورد و قماربازى مى کرد و با ساز و آواز سرو کار داشت، نزد او رفتم و تسلیت و تهنیت گفتم، از من هیچ سؤالى نکرد.
سپس «عقید» (غلام امام حسن) آمد و به جعفر گفت: اى آقاى من جنازه ى برادرت کفن شد، براى نماز بیا، جعفر و شیعیان اطراف او وارد خانه شدند، من نیز همراه آنها بودم و در برابر جنازه کفن شده امام حسن عسکرى علیه السلام قرار گرفتیم، جعفر پیش آمد تا نماز بخواند همین که آماده تکبیر شد، کودکى که صورتى گندمگون و موى سرش به هم پیچیده و بین دندانهایش گشاده بود به پیش آمد و رداى جعفر را گرفت و کشید و فرمود: تأخر یا عم فأنا احقّ بالصّلوه على أبى; اى عمو! به عقب برگرد که من سزاوارتر به نماز خواندن بر جنازه ى پدرم هستم.
جعفر به عقب بازگشت در حالى که چهره اش تغییر کرده و غبار گونه شده بود.
کودک جلو آمد و نماز خواند و سپس آن حضرت را در کنار قبر پدرش امام هادى علیه السلام در شهر سامرا به خاک سپردند.
سپس آن کودک به من گفت: پاسخهاى نامه ها را که در نزد توست بیاور، آنها را به آن کودک دادم و با خودگفتم: این دو نشانه (۱- نماز ۲- مطالبه ى نامه ها) اما نشانه سوم (خبر از محتواى همیان) باقى مانده است.
سپس نزد جعفر کذّاب رفتم دیدم مضطرب است، شخصى به نام «حاجز وشّاء» به جعفر گفت «آن کودک چه کسى بود؟ (حاجز مى خواست با این سؤال، جعفر را در حجّتش درمانده سازد.)
جعفر گفت: «سوگند به خدا هرگز آن کودک را ندیده ام و نشناخته ام.»
ابوالادیان در ادامه سخن گفت: ما نشسته بودیم ناگاه چند نفر از قم آمدند و جویاى اما حسن عسکرى علیه السلام بودند، دریافتند که آن حضرت از دنیا رفته است، پرسیدند: «امام بعد از او کیست؟»
مردم، با اشاره، جعفر را به آنها نشان دادند.
آنها بر جعفر سلام کردند و به او تسلیت و تهنیت گفتند و عرض کردند: همراه ما نامه ها و اموال است، به ما بگو نامه ها را چه کسى فرستاده و اموال، چه مقدار است؟!»
در این هنگام خادم (از جانب امام عصر عج) بیرون آمد و گفت: نزد شما نامه هایى است از فلان کس و فلان کس (نام آنها را به زبان آورد) و در نزد شما همیانى است که هزار دینار دارد، که ده دینار آن، طلا روکش دارد.
قمى ها آن نامه ها و همیان را به آن خادم دادند و گفتند: امام همان کسى است که تو را نزد ما فرستاده است (به این ترتیب سومین نشانه نیز آشکار شد.)
پس از این ماجرا، جعفر کذاب نزد معتمد عباسى (پانزدهمین خلیفه ى عباسى) رفت و گفت: در خانه برادرم حسن عسکرى علیه السلام کودکى هست که شیعیان به امامت او معتقدند.
معتمد، دژخیمان خود را براى دستگیرى آن کودک فرستاد، آنها آمدند و پس از جستجو، کنیز امام حسن علیه السلام به نام «صقیل» را دستگیر کرده و کودک را از او مطالبه کردند، او انکار و اظهار بى اطلاعى کرد و براى منصرف کردن آنها از جستجوى آن کودک، گفت: من حملى از آن حضرت دارم (یعنی حامله هستم از امام حسن علیه السلام)
مأموران کنیز را به ابن ابى الشوارب قاضى سپردند (تاوقتى که بچه متولد شد آن را بکشند) در این میان عبیدالله بن یحیى بن خاقان وزیر از دنیا رفت، و صابح الزّنج (امیر زنگیان) در بصره خروج کرد و دستگاه خلافت سرگرم این امور شد و از جستجوى کودک منصرف گردیدند و کنیز (صقیل) از خانهى قاضی به خانه خود آمد.۱- پاسخهاى نامه مرا از تو مطالبه کند که او قائم بعد از من است. ۲- کسى که بر جنازه ى من نماز مى خواند. ۳- آن کسى که از محتوا و اشیاى داخل همیان خبر دهد، او قائم بعد از من است.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 16:3 توسط سید روح الله جیدی
|