سؤال: فطرت چيست؟ و اگر خداشناسي و دين، فطري است، پس چرا برخي از مردمان به آن معتقد نيستند؟
جواب: يكي از مباحث انسان شناسي اين است كه آيا چيزي به نام فطرت، در نهاد آدمي وجود دارد يا خير؟ نظريه وجود فطرت، توجه انديشمندان معاصر را بيشتر از گذشتگان به خود جلب كرده است؛ چون پذيرش يا ردّ آن در سرنوشتِ مباحثِ بنيادينِ حوزه دين پژوهي مانند: خاستگاه دين و اخلاق، منشأ دين، تكامل تاريخ و... اثر گذار است.
آنچه مقبول آيات، روايات و بيشتر دانشمندانِ اسلامي و غير اسلامي است، وجود فطرت در نهاد آدمي است و اينكه خداشناسي و آموزه‌هاي ديني بر اساس اصل فطرت سالم انساني است. مرحوم علامه طباطبائي و شهيد مطهري بيشتر از ديگران به تحليل و بررسي فطرت و مسائل پيرامون آن پرداخته اند. (1)
پاسخ درست و كارآمد به سؤال فوق، در گرو بيان مطالب زير است:

واژه شناسي
«فطرت» واژه‌اي عربي از ماده «ف، ط، ر» بر وزن «فِعلة» است كه براي بيان حالت فعل (چگونگي كار) استعمال مي‌شود. (2)
«فَطَرَ» به معني شكافتن و آفريدن ابتدايي و بدون پيشينه (ابداعي) (3) و گشودن و ابراز كردن است. (4) واژه فطرت با ديگر مشتقات آن حدود 20 بار در قرآن مجيد به كار رفته است كه در برخي موارد به معناي لغوي آن است، مانند: «اَفِي اللّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ»؛ (5) آيا در [وجود [خدا كه آفريننده آسمانها و زمين است [مي توان] شك كرد.‌»
و مانند: «اِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ»؛ (6) هنگامي كه آسمان شكافته و قطعه قطعه شود.‌»

اصطلاح شناسي
اصطلاح فطرت با بار معنايي آن در محدوده دين و انسان، نخستين بار در قرآن مجيد به كار رفته است. (7) فطرت در ساحتهاي گوناگون (انسان شناسي، معرفت شناسي، دين پژوهي و...) مطرح است كه در هر كدام فراخور حال خود با قرائتهاي متفاوت، از آن تفسير خاصي ارائه شده است.
فطرت نزد سقراط، يعني معارف و معلوماتي كه در خويشتن انسان نهفته است و در اثر انديشه و آموزش آشكار مي‌شوند. (8)
فطرت به معني افلاطوني، يعني اينكه انسان پيش از آمدن در اين جهان، به خاطر ارتباط با عالم حقايق (مُثُل) همه چيزها را مي‌دانست، اما هنگام آمدن به اين دنيا آنها را فراموش كرده است كه انديشه و آموزش آن را ياد آوري مي‌كند. (9)
فطرت در فلسفه غرب، يعني يك سري معلومات در ذهن كه استناد به حس و تجربه ندارند. (10)
فطرت نزد حكماي اسلامي، يعني اينكه انسان در اين دنيا متوجه برخي چيزها مي‌شود كه دانستن آن نياز به معلم و استدلال ندارد، مانند: «كل بزرگ‌تر از جزء است.‌» همين كه انسان توان تصور كل و جزء و رابطه آنها را پيدا كند، آن را تصديق مي‌كند. اصول اوليه تفكر انساني آموختني و استدلالي نيست. برخي از دانشمندان مغرب زمين نيز با همين تفسير موافق اند، مانند: «كانت» كه مي‌گويد: در تصديق «كل از جزء بزرگ‌تر است» يك سلسله عناصر ذهني فطري است (يك مقدارش از بيرون گرفته شده و يك مقدارش در خود ذهن است). (11) برتراند راسل مي‌گويد: باور ما به وجود عالَم مستقل خارج، در اصل از راه استدلال و برهان حاصل نشده است، بلكه همين كه خود را قادر به تعقل بيابيم، در ما حاصل مي‌شود. (12)
پاسكال مي‌گويد: به وجود خدا، دل گواهي مي‌دهد، نه عقل، و ايمان از اين راه به دست مي‌آيد. (13)
فطرت در نگرش آيات و روايات هر چند تفاوتهايي با نظريه‌هاي مذكور دارد، اما در كل تا حدودي با آنها هم خواني دارد. (14) در فرهنگ ديني مصاديق زيادي از فطريات قلمداد شده است (15) كه در اين نوشتار روي سخن با خداشناسي و دين است.
قرآن كريم توجه به دين را از ويژگيهاي انساني مي‌داند كه با آفرينش او عجين است؛ «فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلّدينِ حَنيفا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّهِ»؛ (16) «پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتي است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده، دگرگوني در آفرينش الهي نيست.‌»
«وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّيتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلي اَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلي شَهِدْنا»؛ (17) «و زماني كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خويشتن ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ (18) گفتند: چرا، گواهي مي‌دهيم.‌»
بنابراين، منشأ دين فطري است، نه اينكه جهل به علتها يا ترس و زبوني يا عقده‌هاي دروني موجب پيدايش دين و خدا باوري باشد. (19)
قرآن درباره دين داري انسان، عبارات: «فطرة الله»، «صبغة الله» و «للدين حنيفا» را به كار برده است؛ چنان كه مي‌فرمايد: «صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً»؛ (20) «رنگ خدايي، و چه رنگي بهتر از رنگ خدايي است.‌» صبغة بر وزن فِعْلَةٌ، يعني نوع رنگي كه خدا در متن تكوين زده است؛ يعني رنگ خدايي درباره دين داري استعمال شده است؛ چنان كه راغب اصفهاني صبغة را به فطرة تفسير كرده است.
و نيز مي‌فرمايد: «ما كانَ اِبْراهيمُ يهُوديا وَلا نَصْرانيا وَلكِنْ كانَ حَنيفا مُسْلِما»؛ (21) «ابراهيم يهودي و نصراني نبود، بلكه حنيف مسلمان بود.‌» قرآن به اديان قائل نيست. دين بر اساس فطرت است و فطرت انساني چند جور تقاضا ندارد و نام شرايع پيشين را اسلام مي‌گذارد. امام باقر عليه السلام در تفسير «حنيفيت» فرمود: «هِي الْفِطْرَةُ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها؛ (22) «اين همان فطرتي است كه خداوند مردم را بر آن خلق كرد.‌»
صحنه‌هايي از خداشناسي و خداجويي فطري را كتاب خداوند به نمايش گذاشته است؛ مثلا مي‌فرمايد: «هنگامي كه سوار كشتي مي‌شوند، با اخلاص خدا را مي‌خوانند. هنگامي كه آنان را به خشكي نجات مي‌رسانيم، ناگهان شرك مي‌ورزند.‌» (23)
«هنگامي كه مردم گرفتار و درمانده مي‌شوند، به سوي خدا روي آورده، او را مي‌خوانند... .‌» (24)
«هر گاه انسان گرفتار بدحالي و درماندگي شود، با توجه، خدا را مي‌خواند... .‌» (25)
انسان وقتي خود را در پهناي بي كران دريا و دور از ياران دنيايي مي‌يابد و آن گاه كه خود را درمانده و ياران دنيايي را ناتوان در حل مشكل خود مي‌يابد، به سوي كعبه دلها متوجه مي‌شود. سپس به سوي او گرايش پيدا مي‌كند، و هيچ گاه، از دلائل و شواهد آن حقيقت سراغ نمي‌گيرد، بلكه با حضور و شهود آن هستي مطلق را مي‌يابد. (26)
«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ لَيقوُلُنَّ اللّهُ»؛ (27) «اگر از آنان بپرسي كه چه كسي آسمان و زمين را خلق كرد؟ مي‌گويند: خدا.‌» امام باقر عليه السلام اين اقرار و اعتراف مشركان و منكران رسالت را از معرفتهاي فطري آنان معرّفي مي‌كند. (28)
ملاصدراي شيرازي ضمن اشاره به آيه شريفه، از ادراك و گرايش فطري انساني به سوي خدا مي‌گويد: «آن طوري كه گفته شده، وجود واجب تعالي، امري فطري است؛ چون كه انسان به هنگام رويارويي با سختيها و تنگناها، به سبب اقتضاي اصل آفرينش خود، به خدا توكل كرده، به صورت غريزي به سبب ساز اصلي و آسان ساز سختيها رو مي‌كند... .‌» (29)
فطرت در آينه روايات نيز بر اساس محتواي قرآني آن است.
در حديثي كه مورد پذيرش شيعه و سني است، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: «كُلُّ مَوْلوُدٍ يوُلَدُ عَلَي الْفِطْرَةِ؛ (30) هر نوزادي بر فطرت متولد مي‌شود.‌» امام باقر عليه السلام در تفسير اين حديث فرمود: يعني انسانها بر فطرت خداشناسي آفريده شده اند.‌» (31)
امام صادق عليه السلام ذيل آيه ذر فرمود: «ثَبَتَتِ الْمَعْرِفَةُ في قُلُوبِهِمْ؛ (32) شناخت در دلهاي آنان تثبيت شده است.‌» و امام باقر عليه السلام شريعت نوح عليه السلام را كه پرستش خداي يگانه، اخلاص و نفي شرك بود، همان دين فطري كه عموم مردم بر آن اند، معرّفي كردند. (33)
پس دين داري فطري انسان است؛ يعني هدايت به سعادت در نهاد انسان گذاشته شده است و خلقت انسان به گونه‌اي است كه به دين الهي توجه دارد.
به عبارت ديگر، انسان براي رسيدن به سعادت و كمال مطلوب و تدبير اجتماع، نيازمند قوانين و دستوراتي است كه فطرت سليم انساني به درك آنها گواهي مي‌دهد و دين الهي نيز بر اساس همان قوانين و دستورات فطري انسانها بنا شده است. (34)
فخررازي هر چند از فطرت نامي نمي‌برد، ولي با حفظ محتواي فطرت مي‌گويد: برخي باور دارند كه شناخت خدا بديهي است؛ چون كه هر گاه انسان با سختيها و بلاها روبه رو مي‌شود، در خود مي‌يابد كه به سوي موجود توانمند تضرع و زاري مي‌كند تا او را نجات بخشد (گرايش به خدا فطري است). اهل تصوف و عرفان نيز باور دارند كه علم و شناخت خدا بديهي است (35) (ادراك خدا فطري است).
جمع بندي نهايي آيات و روايات و سخن دانشمندان اين مي‌شود كه ادراك و شناخت خدا و برخي از آموزه‌هاي ديني فطري است؛ يعني هر گاه انسان در حد تعقل موضوع و محمول برسد و بر آن توجه كند، بي درنگ صحت آن را تصديق مي‌كند و منتظر دليل و استدلال نمي‌ماند.
اين تفسير، فطرت را نوعي ادراك و شناخت ويژه كه سررشته در خلقت انسان دارد، معرّفي مي‌كند.
تفسير ديگري نيز براي فطرت انساني مطرح است و آن اينكه گرايش و توجه به خدا و برخي امور ديني فطري است؛ يعني خداخواهي و پيروي از دستورات ديني در نهاد انسان است. پس فطرت ديني يك بار در ناحيه شناخت و بار ديگر در ناحيه گرايش و حركت مطرح است (علمي و عملي).
در يك تعريف كلي، مي‌توان گفت: فطرت ويژگي‌اي است كه انسانها از هر نژاد و تيره‌اي در هر منطقه و مرزي از هر مذهب و ملتي به آن باور و تمايل دارند و خود را در اين آگاهي و باور نيازمند دليل و استدلال نمي‌دانند. (36)
در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست (37)

در يك كلام: فطرت عبارت است از نوعي هدايت تكويني انسان در قلمرو شناخت و احساس. (38)    

پرسش و پاسخ
حال كه چنين است، پس چرا برخي مردمان از پرستش خداي يگانه و پذيرش فرامين دين الهي سرباز مي‌زنند؟
فشرده پاسخ طي چند مرحله بيان و مشروح آن به منابع مربوط ارجاع داده مي‌شود.
1. منكران وجود خداوند و دين ستيزان، نسبت به معترفين خدا و دين باوران بسيار اندك اند. پس بسياري از مردمان همچنان بر فطرت الهي اند و مورد پرسش جزئي مي‌شود.
2. همين شمار اندك نيز در جوامعي به سر مي‌بردند و مي‌برند كه دين راستين به آنها عرضه نشده است، مانند: دهريون صدر اسلام و كمونيستها و برخي نحله‌هايي كه در دامن مسيحيت رشد كرده اند. بنابراين، بيشتر اين عده، منكر دين راستين الهي كه موافق فطرت عمومي انسانهاست، نمي‌باشند.
از آنجا كه يهوديت و مسيحيت امروز دست ساخته بشرند، لذا عقايد و احكامي بشري دارند، نه الهي و در مواردي خرافات و مسائل عقل ستيز دارند، همچون ديگر اديان بشري (هندوئيزم و كنفسيوس و...) ؛ عقايدي، مانند: چرخه ارواح، رسيدن به نيروانا، تثليث مسيحي، عشاء رباني، فداء، و... كه موجب نفرت هر فطرت سليمي خواهد شد.
تعداد روزافزون كساني كه به اسلام مي‌گروند، بهترين گواه بر اين حقيقت است.
3. حقيقت فطرت هر چند تبديل و دگرگون نمي‌شود، اما دستخوش شدت و ضعف مي‌گردد؛ به اين معني كه آموزش، پرورش، محيط و... اگر در راستاي فطرت خدادادي باشند، موجب شكوفايي و تقويت فطرت اند، اما اگر در برابر آن باشند، فطرت سليم را معيوب، سست و بي اثر مي‌كنند: «وَلا تَتَّبِعِ الْهَوي فَيضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ»؛ (39) «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّيها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها». (40)
و لذا رسول اكرم صلي الله عليه و آله در ادامه همان حديث معروف فرمودند: « [حَتّي] اَبَواهُ يهَوِّدانِهِ اَوْ ينَصِّرانِهِ اَوْ يمَجِّسانِهِ؛ (41) تا اينكه پدر و مادرش او را يهودي يا نصراني يا مجوسي مي‌سازند.‌» يعني فطرت كارساز است، مگر اينكه پدر و مادر آن مولود را يهودي يا نصراني يا مجوسي كنند. امام علي عليه السلام فرمود: «خداوند پيامبران را يكي پس از ديگري فرستاد تا از مردم وفاي به پيماني را كه در فطرتشان است، بخواهند و نعمتهايي را كه مورد غفلت و فراموشي آنها قرار گرفته است، را يادشان آورند.‌» (42)
يعني فطرت الهي توحيدي به واسطه غفلت و فراموشي، كم اثر مي‌شود. ابن اثير در شرح حديث پيامبر صلي الله عليه و آله مي‌گويد: «هر مولودي بر جبلّتي آفريده شده است كه آمادگي پذيرش دين را دارد كه اگر بر همان فطرت و جبلّت رها شود، آمادگي‌اش پايدار مي‌ماند.‌» (43) يعني اگر مزاحمتها بيايد، آمادگي را نابود مي‌كند.
عشق و دوستي فرزند، فطري همه انسانهاست، اما واقعيت تاريخي صدر اسلام نشان مي‌دهد كه اين فطرت تحت تأثير ناهنجاريهاي محيط، بي اثر شده است و عرب جاهلي فرزندان دختر خود را زنده به گور مي‌كردند. همين كه اسلام موانع را برطرف و آنها را متوجه ساخت، همه حكم فطري را رعايت كردند، و ديگر كسي آن جنايت را مرتكب نشد.
به عبارت ديگر، آثار و پي آمدهاي فطرت به نحو اقتضاء است؛ يعني فطرت انساني مادامي كه مزاحم و مانعي در كار نباشد، انسان را به سوي خداشناسي و دين الهي جهت مي‌دهد و هر گاه گناه و عوامل منافي فطرت زياد شود، جلوي كارآيي آن را مي‌گيرد.
بنابراين، خداشناسي و دين گرايي اقتضاء فطرت انساني است و هر جا اين فطرت دگرگون و بي اثر شد، بايد دنبال مانع و نيروي باز دارنده باشيم؛ درست مانند اينكه طبيعت زمين، جذب اشياء و طبيعت اشياء، سقوط روي زمين است، اگر در موردي خلاف اين مشاهده شد، حتما مانع و نيروي مخالفي بوده است.
4. وجود فطرت غير از آثار و فوائد آن است. برخي از منكران خدا و دين الهي، واجد فطرت هستند، اما ثمرات آن را از دست داده اند، مانند: كساني كه قلب و عقل دارند، ولي از آن استفاده نمي‌كنند؛ «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يفْقَهُونَ بِها» (44) و لازمه مختار بودن انسان همين است كه فطرت او را مجبور نمي‌سازد، بلكه به كارگيري آن در اختيار انسان گذاشته شده است؛ «اِنّا هَدَيناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِرا وَ اِمّا كَفُورا». (45)
مرحوم شهيد مطهري پرسش مورد بحث را چنين پاسخ داده اند:
اولاً، لازمه فطري بودن يك بحث اين نيست كه همه اوقات افراد را بگيرد؛ هم چنانكه هيچ علاقه طبيعي ديگر نيز چنين نيست. علاقه به هنر و زيبايي يك علاقه فطري است، اما چنان نيست كه يگانه سرگرمي بشر محسوب شود... .
ثانيا، چون امور مورد علاقه فطري بشر متعدد است، طبعا سرگرمي به بعضي علايق از علايق ديگر مي‌كاهد و احيانا آنها را به بوته فراموشي مي‌سپارد... . (46)

جمع‌بندي

انكار وجود خدا و يا مخالفت با دين الهي از جانب گروهي اندك منافات با فطري بودن خداشناسي و دين الهي ندارد؛ چون انكار و مخالفت آنان بيشتر متوجه اديان ساخته بشر است و يا اينكه فطرت آنان به واسطه گناهان و غفلت، ضعيف و ناكارآمد شده است.

يادآوري
در الهيات مسيحي باورهاي عقل ستيز وجود دارد، مانند: تثليث، گناه جبلّي، فداء، عشاء رباني و... . از آنجا كه چنين عقائدي تبيين عقلي ندارند، گروهي از مسيحيان تلاش كرده اند تا مبنا و تكيه گاهي فراسوي عقل براي آن پيدا كنند؛ لذا به طرح احساس و فطرت و راه دل پرداخته اند. (47) فطرت در فرهنگ ديني امروز مسيحيت، يعني چيزي و يا دريافتي در برابر عقل. بسياري از مباحث جديد كلامي و دين پژوهي غرب، مانند: قرائتها، گوهر يا صدف دين، پلوراليزم، سكولاريزم و... ناشي از عقلاني نبودن و بشري بودن دين تحريف شده آنها مي‌باشد كه در حوزه اسلام اصلاً موضوعيت ندارد.
به اعتقاد علامه طباطبايي رحمه الله فطري بودن دين يعني اينكه اصول دين به گونه‌اي است كه انسان با ساختمان ويژه وجودي خود به سوي آن توجه دارد. آن اصول استدلالي اند؛ منتها چندان دور از توان بشر نيست كه نتواند به آن برسد. (48) امور فطري برهان پذيرند. (49)
بنابراين، فطرت در الهيات اسلامي با فطرت در الهيات مسيحي تفاوت جوهري دارد.
سخن آخر
از آيات (50) و روايات (51) مربوط به بحث فطرت، روشن مي‌شود كه عمده رسالت انبياء و پيشوايان دين، حفظ، پويايي و شكوفا ساختن فطرت انساني است. در عصر حاضر نيز رسالت عمده مبلغان دين، زدودن زنگارهاي دنيايي از روي فطرت افراد جامعه است، و اين مهم در گرو شناخت دقيق فطرت، قلمرو، موانع و عوامل شكوفايي آن است كه در نوشتار ديگري به اين مهم خواهيم پرداخت.


1) ر. ك: اصول الفلسفة، محمد حسين طباطبايي، بيروت،‌ام القري، چاپ اوّل، ج 3، ص 274؛ مجموعه آثار، استاد مطهري، صدرا، چاپ نهم، ج 3، ص 451.
2) المصباح المنير، احمد بن محمد فيومي، قم، دار الهجرة، چاپ اوّل، ص 476.
3) لسان العرب، ابن منظور، بيروت، تراث العربي، چاپ اوّل؛ مجمع البحرين، فخرالدين طريحي، تهران، كتاب فروشي مرتضوي، چاپ دوم، ج 3، ص 258.
4) معجم المقاييس اللغة، احمد بن فارس، مركز نشر اسلامي، 1404 ق، ماده فَطَرَ، ج 4، ص 510.
5) ابراهيم/10.
6) انفطار / 1.
7) مجموعه آثار، ج 3، ص 451؛ فطرت در قرآن، جوادي آملي، قم، اسراء، چاپ اوّل، ج 12، ص 67.
8) حوزه و دانشگاه، مسلسل 9، 1375 ش، ص 110، فطري بودن دين، سيد يحيي يثربي.
9) فطري بودن دين، ص 111؛ مجموعه آثار، ج 3، ص 475.
10) همان.
11) مجموعه آثار، ج 3، صص 476 ـ 477.
12) فطري بودن دين، ص 111 به نقل از: مسايل فلسفه، ص 39.
13) سير حكمت در اروپا، محمد علي فروغي، ج 2، ص 14.
14) مشروح فطرت در قرآن، ر. ك: ذيل آيات اعراف/172؛ ابراهيم/10؛ بقره/138؛ مدثر/54؛ غاشيه/21؛ حشر/19؛ عنكبوت/65؛ لقمان 25 و 33 و... .
15) ر. ك: شرح چهل حديث، امام خميني، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني رحمه الله، چاپ سوم، ص 179.
16) روم/30.
17) اعراف/172.
18) مجموعه آثار، ج 3، ص 455، 556 و 559.
19) آن گونه كه فرويد (Freud) (1939 ـ 1856 م) در كتاب روانكاوي (Psychanalyse) ، ص 19 مي‌گويد.
20) بقره/138.
21) آل عمران/67.
22) ر. ك: مجموعه آثار، ج 3، صص 459 ـ 462.
23) عنكبوت/65: «فَاِذا رَكِبُوا فِي الفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّيهُمْ اِلَي الْبَرِّ اِذا هُمْ يشْرِكُونِ».
24) روم/33:«وَ اِذا مَسَّ النّاسَ ضُرٌّ دَعَوْا رَبَّهُمْ مُنيبينَ اِلَيهِ».
25) زمر/8: «وَ اِذا مَسَّ الاِْنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنيبا اِلَيهِ».
26) بداية المعارف، محسن خرازي، ج 1، صص 26 ـ 27؛ الميزان، ج 12، ص 274، ذيل: نحل/53.
27) لقمان/25.
28) الاصول من الكافي، ج 2، ص 10؛ بحار الانوار، ج 3، ص 278.
29) مبدء و معاد، ص 16.
30) صحيح بخاري، كتاب الجنايز، ابواب 80 و 93؛ الميزان، ج 16، ص 193، به نقل از: اصول كافي.
31) الميزان، علامه طباطبايي، ج 16، ص 193، به نقل از اصول كافي.
32) بحار الانوار، ج 3، ص 280.
33) الميزان، ج 16، ص 193، به نقل از: روضه كافي.
34) الميزان، ج 16، ص 198.
35) المباحث المشرقيه، فخرالدين محمد بن عمر رازي، بيروت، دارالكتاب العربي 1418 ق، ج 2، ص 471.
36) هستي بخش، عبدالكريم هاشمي نژاد، تهران، طوس، چاپ سوم، ج 2، ص 195.
37) ديوان حافظ.
38) فطرت و دين، علي رباني گلپايگاني، تهران، مؤسسه فرهنگي، چاپ اوّل، ص 18.
39) ص/26: «از هواي نفس پيروي نكن؛ زيرا تو را از راه خدا منحرف مي‌كند.‌»
40) شمس/6 ـ 10: «قسم به نفس كه [خدا] آن را نيكو آفريد، سپس راه خير و شر را به آن الهام كرد، هر كسي آن را پاكيزه كرد، رستگار شد و هر كس آن را پليد كرد، زيانكار شد.‌»
41) صحيح بخاري، كتاب الجنائز، ابواب 80 و 93.
42) نهج البلاغة، خطبه اوّل.
43) النهاية، ابن اثير، ج 3، ص 475.
44) اعراف/179: «آنان را دلهايي است كه به وسيله آنها درك نمي‌كنند.‌»
45) انسان/3: «ما راه را به او نشان داديم، يا سپاس گزار و يا ناسپاس است.‌»
46) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، صص 5 ـ 6.
47) ر. ك: فطري بودن دين، سيد يحيي يثربي، ص 114 و 117.
48) همان.
49) ر. ك: فطرت در قرآن، ص 32؛ بداية المعارف، محسن خرّازي، جامعه مدرسين، چاپ نهم: «ادراك بديهيات (مانند: دو، يك، پنج، ده) از مصاديق فطرت است كه در منطق، فطريات و قضايايي كه قياس آنها با خودشان است، تعبير مي‌شود. اين نوع فطرت قياس و نتيجه و از نوع علم حصولي است. ادراك قلبي (مانند: علم ما به خود ما) نيز از مصاديق فطرت است كه از نوع علم حضوري است.‌» ج 1، ص 26.
50) مانند: قيامت/14: «بَلِ الاِْنْسانُ عَلي نَفْسِهِ بَصيرَةٌ»؛ شمس/7: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها»؛ غاشيه/20:«فَذَكِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ»؛ انعام/90:«اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْري لِلْعالَمينَ»؛ اعراف/169: «أَلَمْ يؤْخَذْ عَلَيهِمْ ميثاقُ الْكِتابِ اَنْ لا يقُولُوا عَلَي اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ.‌»
51) خطبه اوّل نهج البلاغة؛ ابن ابي الحديد در شرح آن مي‌گويد: «چون معرفت به خداوند و دلائل توحيد و عدل الهي در عقول بشر نهفته است، پيامبران را فرستاده تا بر اين معرفت تأكيد كنند.‌» (شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 37).

منبع : ماهنامه اطلاع رساني، پژوهشي، آموزشي مبلغان شماره64

رحيم لطفي